نظام اجتماعی
نظام اجتماعی
Social system
زینب تابع جابری

واژه ی system که به نظام ترجمه شده است به مجموعه ای از واحدهایا عناصرمرتبط به هم اشاره داردکه به منظورتامین اهداف از پیش تایین شده در ارتباط وتامل بایک دیگر فعالیت می کنند واژه نظام برگرفته از نظم است نظم نتیجه ی نهایی انتظام ودرنتیجه ذات زندگی است از این رو از دیر باز مفهوم جامعه را باکلمه ی اجتماع به کار میبرند به همین دلیل پارمو وپارسونز کلمه ینظام رابه معنای مجموعه ای یگانه ازحوضه ی فیزیکی وزیستی اتخاز ونظام اجتماعی راجایگزیننظم اجتماعی کرده اند
واژه نظام را در فارسی به جای «سیستم» به کار می بریم و منظور از آن، مجموعه ای از انسان ها به صورت فردی و یا گروهی و مجموعه ای از نهادها است که با یکدیگر روابط مشخصی در یک زمان و مکان مشخص بر قرار می کنند. اما باید توجه داشت که قرار گرفتن افراد در رابطه با یکدیگر در مجموعه های کوچک یا بزرگ لزوما از این «جمع» ها یک نظام نمی سازد.
مفهوم نظام در علوم اجتماعی لااقل به دو صورت نزدیک به هم به کار رفته است نخست به معنای واژه ای عمومی که منظور در آن از روابط، مبادلات اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و غیره است که لزوما نمی توان در آنها هیچ گونه «جبر» و الزامی دید و تنها می توان ادعا کرد که روابطی «اتفاقی» نبوده و بنابراین قابل تعبیر و توضیح دادن هستند.
اما ساختار در معنایی سخت تر نیز در علوم اجتماعی به کار رفته است و آن به وسیله ساختارگرایان بوده است. از نگاه این گروه روابط میان انسان ها، گروه ها و نهادها نه تنها «اتفاقی» نیستند ، بلکه از نظم و منطقی خاص تبعیت می کنند که اگر بتوانیم آن را به دست بیاوریم می توانیم تا حد زیادی این روابط و نتایج آنها را «پیش بینی» کنیم.
جدل میان ساختارگرایان در هر دو معنی که در بالا گفتیم و سایر نظریه پردازان در علوم اجتماعی تقریبا از ابتدای شروع این علوم تا امروز وجود داشته است و هنوز به نتیجه مشخص و قابل دفاعی در هیچ یک از دو طرف نرسیده است. در این امر باید نقش پیچیده شدن هر چه بیشتر روابط و فرایندهای اجتماعی را نیز در نطر داشت. در حقیقت، هر اندازه جوامع انسانی بزرگ تر می شوند یعنی جمعیت های بیشتری را در محدوده هایی نسبتا کوچکتر جای می دهند و انباشت جمعیت و روابط را بالا می برند و هر اندازه ، انسان ها، گروه ها و نهادها، به جای آنکه تنها یک نقش و وظیفه و کارکرد داشته باشند، از نقش ها، وظایف و کارکردهای متعددی برخوردار می شوند، به صورت تصاعدی بر میزان داده ها و عوامل موثر بر شکل گیری و تحول روابط اجتماعی افزوده می شود. و هر اندازه این پیچیدگی بیشتر می شود، استدلال «پیش بینی پذیری» تضعیف می شود.
با وجود این، باید توجه داشت که «پیش بینی پذیری» خود باید در شرایط پیچیده امروز دوباره تعریف شود. به معنای دیگر، درست است که امروز آنقدر تعداد عوامل موثر بر روابط اجتماعی زیاد است که «پیش بینی» به خودی خود تقریبا غیر ممکن است، اما این بدان معنا نیست که این عوامل موثر در یک «بازی بی قاعده و اتفاقی» عمل می کنند. آنچه می توان در این مورد گفت، حال چه ساختار گرا از نوع سخت آن باشیم و چه اصولا به نوعی از ساختار باور داشته باشیم ، آن است که نظام های اجتماعی نمی توانند بدون وجود نظمی درون خود به حیات خویش ادامه بدهند. وجود این نظم البته به معنی وجود «قانون» یعنی وجود «جبر» نیست. اما باید بر این نکته تکیه کرد که ناتوانی ما در درک نظم موجود، این نظم را از میان نمی برد. افزون بر این درک این نظم خود یک امر تقریبی است یعنی ما لزوما تمام نظم را و تمام سازوکارهای ظریف آن را تشخیص نمی دهیم، اما می توانیم روند ها و گرایش های مهم را تشخیص دهیم.
مثالی در این مورد موضوع را روشن می کند. امروز ما در جامعه ای زندگی می کنیم که میزان باسوادی در آن تقریبا نزدیک به صد در صد است و میزان جمعیت جوان در آن بیش از دو سوم کل جمعیت است. اگر این داده ها را با داده های مشابهی برای مثال در صد سال پیش مقایسه کنیم، بدون شک باید درک کنیم که چنین جامعه ای را نمی توان همچون صد سال پیش مدیریت کرد. «نظم» مورد بحث ما به همین امر بر می گردد، یعنی فرایندی که جمعیتی جوان و با سواد را به وجود آورده است در خود دارای نیرویی است که صرفا به ایجاد این جمعیت محدود نمی شود و در ادامه حرکت خود نیازهایی را به وجود می آورد که باید ارضا شوند وگرنه جامعه خود را با خطراتی روزافزون روبرو می کند.
اگر حتی همین موضوع نسبتا ساده را درک کنیم خواهیم فهمید که به کار گیری ابزارهایی که به جای ارضای نیاز ها تلاش می کنند آن نیاز ها را از بین بببرند ، نه تنها منطقی نیست ، بلکه دیر یا زود کار را بن بستی می کشاند ، که به آن یک بن بست ساختاری می توان نام داد. و اگر این بن بست با راه های منطقی باز نشود، در خود نوعی انرژی منفی ذخیره می کند که می تواند کا را به بالا گرفتن تنش ها تا حدود بسیار سختی در سطح جامعه بکشاند. از جمله از طریق افزایش آسیب ها و مسائل اجتماعی که در یادداشت های بعدی درباره آنها سخن می گوئیم. (ناصر فکوهی، سایت انسان شناسی و فرهنگ)


