ازخودبیگانگی، اقتدار، قدرت
مصطفی خورسندی
از خود بیگانگی
(Alienation)

از خود بیگانگی در لغت یعنی جدایی چیزی ازچیز دیگر . در اصطلاح ازخود بیگانگی عبارت است از ؛ چیزی که انسان آن را خلق کرده یا جزء خصایص انسان است به طریقی از او دور شود ، در ان صورت با موقعیتی روبه رو هستیم که آن را می توان بیگانگی نامید . به عبارت دیگر از هم گسیختگی بستگی های متقابل طبیعی میان مردم و نیز بین مردم و آنچه که تولید میکنند . این مفهوم جایگاه اساسی در نظریه کارل مارکس دارد . در نظریه ی مارکس از خودبیگانگی برای این رخ می دهد که سرمایه داری نظام طبقاتی دوگانه های را به ارمغان آورده که در آن ، شماری از سرمایه داری مالکیت فرا گرد تولید ، فرآورده های تولیدی و زمان کار کسانی را که برای آنها کار میکنند ، بدست دارند . در جامعه سرمایه داری ، انسان ها به جای آنکه به گونه طبیعی برای خودشان تولید کنند ، به صورت غیر طبیعی برای گروه کوچکی از سرمایه داران تولید می کنند.
بنابراین از خودبیگانگی فرآیندی است که به اسطه آن اعضای طبقه کارگر خود را چیزی بیش از کالایی در مجموعه کلی اشیاء نمیبیند.
اقـتـدار
(Authority)

واژه اقتدار از ریشه لاتین و از واژه « اوتورتیه » که به نسای روم مربوط میشود ، گرفته شده است.
نسای روم ، اعتبار قوانین مصوب مردم را تأیید میکرد و رومی ها هم اقتدار نسا را پذیرفته بودند. مفهوم اقتدار با مفاهیم قدرت و نفوذ ، پیوند تنگاتنگ دارد. اقتدار ، قدرت مشروع ، قانونی و مقبولی است که می باید در شرایط مقتضی مورد اطاعت و فرانبرداری قرار گیرد . اقتدار را قدرت مبتنی بر رضایت تلقی کرده اند . در اقتدار توجیه و استدلالی نهفته است که آن را از شکل قدرت عریان خارج ساخته و برای موضوع قدرت ، پذیرفتنی می کند ؛ از این رو گفته می شود که اقتدار برای پیروان و تعبیت کنندگان خصلت بیرونی ندارد .
اقـتـدار نوع ویژه ای از نفوذ است ، یعنی نفوذ مشروع . در سیستم های سیاسی همیشه سعی رهبران بر آن است که نفوذ خود را به صورت اقتدار در آورند . بنابراین اقتدار یکی از اشکال بسیار کارآمد نفوذ است و نه تنها مطمین تر و پردواوم تر از اجبار می باشد بلکه عاملی است که به رهبر کمک میکند تا بتواند با مترین استفاده از منابع سیاسی به راحتی حکومت کند.امروزه در حکومت مردم سالاری قدرتی که مبتنی بر رضایت و حق حاکمیت مردم تلقی شود ، اقتدار به شمار میرود.
از نظر رالف گوستاو دارندورف ؛ « اقتدار عبارت است از شانس و موقعیتی مبتنی بر نظمی خاص با محتوا معین که باعث اطاعت گروهی از مردم میشود . »
قـدرت
(Power)

مفهوم قـدرت یکی از اساسی ترین مفاهیم در علوم سیاسی به ویژه اندیشه های اجتماعی و سیاسی جدید است. به گونه ای که پژوهشگران علوم سیاسی ، سیاست را دانش قدرت و کسب و حفظ آن دانسته اند و پژوهشگران علوم اجتماعی قدرت را هسته ی مرکزی و محوری و گاه به مثابه ی پارادایم سیاست دانسته اند.
بنابه گفته جوزف نای ؛ قدرت مثل عـشق است ، انسان را راحت تر میتواند آنرا تجربه کند تا آنرا تعریف کند .
ماکس وبر مینویسد ؛ قدرت ، امکان خاص یک عامل ( فرد و گروه ) به خاطر داشتن موقعیتی در روابط اجتماعی است که بتواند گذشته از پایه ی اتکای این امکان خاص ، اراده ی خود را با وجود مقاومت به کار برد .
شوارزبنرگر ؛ در تعریف « قدرت » مینویسد ؛ قدرت توانایی تحمیل اراده مان بر دیگران است ف به اتکای ضمانت اجرای موثر در صورت عدم قبول .
مک آیـور ؛ نیز درباره ی « قدرت » مینویسد ؛ منظور از داشتن قدرت ؛ توانایی تمرکز ، یا هدایت رفتار اشخاص یا کارهاست .
دکتر بشیریه ؛ در تعریف « قدرت » گفته " در قدرت مجموعه ی منابع و ابزارهای اجبار آمیز و غیر اجبار آمیزی است که حکومت ها برای انجام کار ویژه های خود از آنها بهره مندند و آنها را بکار میبرند . "
تعریف آنتونی گیدنز نیز از" قدرت " چنین است : « قدرت توانایی افراد یا اعضای یک گروه برای دستیابی به هدفها یا پیشبرد منافع خود است ، قدرت یک جنبه فراگیر همه ی روابط انسانی است ، بسیاری از ستیزه ها در جامعه برای قدرت است ؛ زیرا میدان توانایی یک فرد یا گروه در دستیابی به قدرت بر این که تا چه اندازه میتواند خواست های خود را به زبان خواستهای دیگران به مرحله ی اجرا در آورد ، تأثیر می گذارد. »
بنابراین در تعریف " قــدرت " می توان گفت ؛ « قدرت توانایی فکری و عملی برای ایجاد شرایط و نتایج مطلوب »





