مفاهیم ادموند هوسرل
علی شریفی
ادموند هوسرل

ادموند هوسرل در ۸ آوریل ۱۸۵۹ در پروسنیتس در موراویا که جزء اتریش بود و اکنون در جمهوری چک قرار دارد متولد شد. او در دانشگاههای گوتینگن و فرایبورگ در سمت استاد فلسفه تدریس میکرد. هوسرل سعی داشت مانند راسل برای فلسفه یک مبنای ریاضی پیدا کند. برای این منظور وی از منطق فرانتس برانتانو کمک گرفت.
هوسرل در سال ۱۸۷۸ به برلین رفت و در سخنرانیهای کارل وایراشتراس و لئوپولد کرونکر شرکت نمود. در سال ۱۸۸۲ رسالهٔ دکتری خود را در ریاضیات محض تحت عنوان مقدمهای بر نظریه محاسبه متغیرها زیر نظر لئوپولد کرونکر به پایان رساند. در طول سالهای ۱۸۸۴ تا ۱۸۸۶ در وین در کلاسهای درس فرانتس برنتانو شرکت کرد. وی در سال ۱۸۸۶ در هاله اقامت گزید و در درسهای روانشناسی کارل اشتومپف شرکت کرد. در سال ۱۸۹۱ نخستین کتاب خود به نام فلسفه حساب: پژوهشهای روانشناختی و منطقی را که به برنتانو تقدیم کرده بود به چاپ رساند. در طول سالهای ۱۸۹۰ تا ۱۹۰۰ با گوتلوب فرگه آشنا شد که انتقادات او از دیدگاههای هوسرل در فلسفه حساب در تغییر توجه هوسرل، منجر به چاپ پژوهشهای منطقی در سال ۱۹۰۰ تا ۱۹۰۱ گردید..
پدیدار شناسی
«پدیدارشناسی» بهعنوان یکی از مهمترین مکاتب فلسفی و همچنین، راهبردی پژوهشی در قرن بیستم بهشمار میرود و همچنان که از نامش پیداست، پدیدارها را مدنظر دارد. پدیدارشناسی دارای سیر تاریخی خاصی است و از نظر لغوی به معنای مطالعه یا شناخت پدیدارها بدون هرگونه قضاوت و ارزشگذاری از جانب محقق میباشد. واژه پدیدارشناسی در آثار اندیشمندان مختلف در معانی متفاوتی به کاررفته است که از آن جمله میتوان به «ارغنون جدید» اثر یوهان هاینریش لمبرت، «پدیدار شناسی روح» اثر هگل و نیز نوشتههایی از کانت اشاره داشت.
لمبرت پدیدارشناسی را در قرن هجدهم، نوعی نظریه در باب توهم می دانست که منظور از پدیدارها را در آن اشاره به ویژگی های موهوم تجربه بشری است. هگل از این اصطلاح، روشی برای درک امری واقعی و شناخت ماهیت فی نفسه ذهن از راه پدیدارها و هوسرل آن را روش مطالعه توصیفی و بدون پیش فرض درباره ی پدیدارها معنا کرده اند.
امروزه این روش با نام ادموند هوسرل(1938-1859) فيلسوف آلماني پيوند خورده است، چرا كه وي به عنوان بنيانگذار اين مكتب معرفي ميشود و اگرچه بعد از وی ديگر متفكران از جمله هايدگر، سارتر، مرلو پونتي، لويناس، ريكور، دريدا و ديگران نيز دراين حوزه مشاركت دارند، اما ميتوان گفت همچنان که اشاره شد در كار اين متفكران، پديدارشناسي بيشتر به مثابه رويكرد بكار رفته است تا روش.
البته پدیدار شناسی هوسرل را نمی توان دستگاهی منظم از اصول و مبانی و فروع و نتایج قلمداد کرد. به همین سبب هم بود که از همان زمان که هوسرل مباحث خود را مطرح کرد متفکران دیگری با ورود به همان مباحث و استفاده از زمینه ها و اصطلاحات و توجهاتی که او ایجاد کرده بود، راهی متناسب با بقیه مبانی خود دنبال کردند. و باز به همین سبب است که بسیاری از محققان در حوزه پدیدار شناسی اغلب از نهضت پدیدار شناسی یا روش پدیدار شناسی نام می برند تا مکتب یا نظامی فلسفی.
پدیدارشناسی در طول یکصد سال بسط و گسترش خود اَشکال گوناگونی به خود گرفته است و امروزه روشهای گوناگونی چه بی واسطه چه با واسطه به پدیدارشناسی ارجاع دارند. رهیافت های اصلی پدیدارشناسی با ذکر نمایندگانی از آنها در تقریر مکس مانن به شرح ذیل دسته بندی شده است:
1. پدیدارشناسی استعلایی: هوسرل.
2. پدیدارشناسی وجودی: هایدگر، مرلوپونتی.
3. پدیدارشناسی هرمنوتیکی: هایدگر،گادامر.
4. پدیدارشناسی اگزیستانسیالیستی: هایدگر، سارتر.
5. پدیدارشناسی زبانشناسانه: دریدا.
پدیدار شناسان دیگری پس از مکس مانن این فهرست را تکمیل کرده و شاخه های تازه تری را بر شمرده اند :
6. پدیدارشناسی نشانه شناسانه: ژیل دلوز.
7. پدیدارشناسی تکوینی : هوسرل متآخر، فوکو، ریکور.
8. پدیدارشناسی تکّونی: آنتونی جی اشتاین بوک
9. پدیدارشناسی انتقادی کار هابرماس
بنابراین بی دلیل نیست که این جنبش فلسفی را فراگیرترین جریان فلسفی قرن بیستم دانسته اند . امروزه پدیدار شناسی ستون اصلی فلسفه و فرهنگ و هنر و تفکر پست مدرن تلقی میشود بنابراین بدون یک فهم اجمالی و البته دقیق از پدیدارشناسی نمی توان داعیه دار فهم ذات و نمود ها و ظهورات عصر پست مدرن بود.
هوسرل و پدیدار شناسی
هوسرل در ۸ آوریل ۱۸۵۹ در پروسنیتس در موراویا که جزء اتریش بود و اکنون در جمهوری چک قرار دارد متولد شد. او در دانشگاههای گوتینگن و فرایبورگدر سمت استاد فلسفه تدریس میکرد. هوسرل سعی داشت مانند راسلبرای فلسفه یک مبنای ریاضی پیدا کند. برای این منظور وی از منطق فرانتس برانتانو کمک گرفت.
پدیدار شناسی هوسرل چندان دشوار است که حتی کسانی که از نزدیک مباحث آن را دنبال می کردند تا پس از نیم قرن با دید شک و یا انتقاد به آن می نگریستند. ولی نظر اهل دقت بر آن بود که این وضع نشانه قدرت و قوت پدیدار شناسی است که در مدتی کوتاه این چنین تنوع و تعدد پیدا کرده و به صورت های مختلفی تقریر می گردد.
یکی از مهمترین کتابهای هوسرل، پژوهشهای منطقی است.پژوهشهای منطقی از نظر هوسرل، نظریه شناخت یا شناختشناسیاست. پرسش از ذات منطق، به صورت بنیادی مطابق با پرسش مهم شناختشناسی، یعنی معنای ابژکتیویته است. این نظریه برای هوسرل همان منطق محض است، که از آنجا که باید به بررسی صورت شناخت به خودی خود بپردازد، میتوان آن را «نظریه نظریهها» دانست.
بر مبناي اين كه در چه حوزه اي از يك روش استفاده شود، مي توان روش شناسي را به دو دسته تقسيم كرد؛ دسته اول روش شناسي هايي كه بر اساس فعالیت های جسماني صورت مي گيرند و دسته دوم روش شناسي هايي كه بر مبناي افعال عقلاني مورد نظرند. در اين بحث از روش پديدارشناسي، هوسرل توجه خود را به افعال عقلاني معطوف ساخته و به اين مسأله توجه دارد كه براي داشتن تفكر صحيح، بايد به چه مسيري توجه نمود. در اين حالت، مي توان روش شناسي را عملي دانست كه شيوه كسب دانش و فهم آن را به طور صحيح نشان مي دهد. البته، نبايد روش شناسي هوسرل را صرفاً در حد يك روش تقليل داد، بلكه بايد آن را مدخلي دانست كه از طريق آن هوسرل به بيان پديدارشناسي مي پردازد. هوسرل درصدد است تا مبناي استواري براي تمام علوم- بخصوص فلسفه به وجود آورد و او آن نوع آگاهي را مدنظر دارد كه به نحو بي واسطه اي داده ها را به حضور مي آورد. اين بيان، نخستين قاعده روش پديدارشناسي هوسرل است. پديدارشناسي خود را از مفروضهاي پيشين بي نياز مي داند از اين رو به عنوان فلسفه اولي خود را معرفي مي سازد.
به عبارت دیگر از نظر هوسرل، روشنسازی پدیدارشناسانه و ساختارهای بنیادین آن در همپیوندی میان آگاهی و ابژه میتواند ریاضیات خام را به صورت منطق محض درآورد. بدین ترتیب، پرسش از منطق، همچون شناختشناسی، به پرسش از «معنا و ابژه شناخت» بازمیگردد. از این نظر، منطق علمی در کنار علوم دیگر نیست، بلکه در واقع باید به مطالعه پیشینی و صوری تمام علوم به خودی خود بپردازد. یک علم تا آنجا علم است که صورت منطقی به خود گیرد. منطق اساساً یک تکنیک نیست که مبتنی بر زندگانی و جریان سیال ذهنی باشد، بلکه شامل منطق محض، به عنوان یک دانش نظری از صورتهای منطقی ایدهآلی است که خود جزئی از زندگانی آگاهی نیستند.
دانش بنیادینی که هوسرل در جستجوی آن بود، پیرو اصطلاحشناسی ارسطو و دکارت، همانا فلسفه نخستین است؛ یعنی علمی که به «موجود چونان موجود» میپردازد. از نظر هوسرل «فلسفه نخستین»، همچون یک دانش، در معنای ارسطویی آن که به موجود به معنای عام نظر دارد «علم سرآغازهای بنیادین» است، که در جستجوی روشن ساختن این موضوع است که چگونه سوبژکتیویته به شناختِ ابژکتیو از جهان، و نیز از خود به عنوان سوژه استعلایی (فرارونده) دست مییابد. فلسفه نخستین «فلسفهای از سرآغازها است که خود را در ریشهایترین خودآگاهی فلسفی بنیاد مینهد» تا به «نظریه کلی علم» دست یابد.
هوسرل در ابتدا به نوعی تحت تاثیر آموزه های برنتانو بود. اما راهحلهاي برنتانو و برخي شاگردانش درحل اين مشكل حتي براي خود برنتانو هم قانعكننده نبود تا اينكه هوسرل راه حل تازهاي انديشيد و آن اينكه، درست است كه مابهازاء آگاهي من وجود دارد، اما اين مابه ازاء خود شیء نيست بلكه "نوئما"Noema ي آن است. نوئما تقريباً به معناي "معنا"Meaning است. در واقع آنچه كه در پديدارشناسي هوسرل ميتوانيم بطور يقيني بشناسيم اين معاني و ساختارها و شرايط آگاهي هم پيوند با آنها، كه هوسرل آنها را نوئسيس Noesis مينامد، هستند. جهان اطراف و اشياي آن براي من چه معنا ميدهند و اين معاني چگونه در آگاهي من شكل ميگيرند؟ اين سئوال اساسي پديدارشناسي است.
تعلیق حکم (اپوخه)
هوسرل برای پاسخ به این سؤالات روش "درپرانتز گذاشتن" را پیشنهاد نمود و با خلق اپوخه (تعلیق حکم) مشکل اعیان خارجی و جهان اطراف را حل کرد. هوسرل معتقد بود چیزی برای همه وجود دارد و بدون هیچ تردیدی همگان به آن یقین داریم «آگاهی» است. به نظر اوهمین که ما این آگاهی را تحلیل می کنیم؛ می بینیم همیشه آگاهی به چیزی است. آگاهی باید «آگاهی از» چیزی باشد و ممکن نیست خودش به تنهایی بدون اینکه متعلقی داشته باشد به عنوان یکی از حالات ذهنی یا نفسانیات وجود داشته باشد. ما هرگز نمی توانیم هنگام حصول تجربه، بین حالت آگاهی و آنچه آگاهی به آن تعلق می گیرد تمایز قائل شویم. شاید بتوانیم مفهوما تمایزی قائل شویم ولی این دو در تجربه و البته تجربه درونی مطلقا ً تمییزناپذیر خواهد بود. به نظر او آنچه آگاهی ما بدان تعلق می گیرد به عنوان متعلق آگاهی نزد ما وجود دارد و این صرفنظر از هر مقام وجودی دیگری است.هوسرل معتقد است میتوان بدون قائل شدن به هیچ فرضی نفیاً یا اثباتاً، درباره وجود مستقل متعلق آگاهی تحقیق کنیم ودرعین حال از آنجا که به هیچ چیزی اینچنین بدون واسطه دسترسی نداریم، در وضعی هستیم که آنچه را که آگاهی به آن تعلق می گیرد بهتر از هر چیز دیگری بشناسیم و این تحقیق را کاملا مستقل از مسائل حل نشدنی درباره وجود علیحده موضوع تحقیق انجام دهیم و به عبارتی این موضوعات را به راحتی کنار گذاشته ودر بین الهلالین قرارشان داد. در واقع اپوخه کردن راه حلی بود برای معضلات فلسفی که همیشه در مورد موضوع یا وجود یا عین مادی و بیرونی وجود داشت و در راه بررسی هایمان در مورد حالات ذهنی خود و درونیات خود در دیدی کلی تر همیشه متعلقات مادی آنها و یا مراجع مادی آنها مشکل ساز می شد، آنچنانی که گوئی بایست ابتدا مشکلات عدیده و بزرگی که در سر راه وجودهای عینی و مادی و روش شناخت آنها بود حل نمود و بعد به درون رفت و به بررسی دریافت ها و معرفت های درونی پرداخت .هوسرل معتقد بود می توان شناسایی متقنی در درون خود توسط تحلیل حالات ذهنی و درونی خود داشت و برای اینکه به این کار خود برسد اپوخه را مطرح مینماید.مثلا اهميت ندارد که در خارج درخت وجود داشته باشد، می توان آن را در داخل پرانتز گذاشت؛ تنها چیزی که باید مورد نظر قرار بگیرد این است که وجود این درخت در دنیای خارجی قطعی است. در واقع این یعنی تحلیل منظم آگاهی و آنچه آگاهی بدان تعلق می گیرد که همان پدیدارشناسی است.
به عبارت دیگر تعلیق یعنی اینکه من در مرحله اول به عنوان کسی که روش به کار می برم، قضاوت نمی کنم که این چیزی که بر من گشوده می شود نفس الامر دارد یا نه، چرا که انسان فقط با ظهورات سرو کار دارد. نه اینکه بگوییم نومن ندارند. «تعلیق حکم» است نه «تعلیق وجود». در دیدگاه طبیعی[8] چیزی مستقل از ذهن انسان وجود دارد. هوسرل این دیدگاه را تعلیق می کند. پس تنها پدیدارهایی می مانند که در شهود حسی ظهور کرده اند. بعداً از این مرحله پدیدارشناسی محض به مرحله ذاتی بر می گردد، یعنی فرایند معنا، صورت و ذات بخشی به پدیدارها. هر سه اینها برای او یک معنا دارد. نوعی نومینالیسم را که غیر از نومینالیسم تجربه گرایان است، در اینجا به چشم می خورد. نومینالیسم پدیدارشناسان، کلی تولید می کند. وقتی برای عده ای از پدیدارها اسمی می گذاریم برای این است که ذاتی به آنها تعلق بگیرد، البته نه آن ذاتی که در آغاز تعلیق کردیم؛ ذاتی که آگاهی من آن را به آنها تزریق می کند و این برای طبقه بندی علوم لازم است. در فلسفه ی علم معاصر می گویند علوم غیر ذات گرایند. این به معنای ارسطویی درست است اما به معنای هوسرلی اتفاقاً ذات گرایند. او نوعی ذات گرایی را ایجاد می کند که مستقل از آگاهی بشر نیست بلکه آگاهی بشر آن را به پدیدارها تزریق می کند.
دغدغه هوسرل از این هم بیشتر است. اینکه من مکانیزم دیگری را دنبال کنم و ببینم این علوم چگونه از طریق آگاهی تشکیل می شوند. آگاهی ماهیتاً التفات و نسبت است. آگاهی هویت مستقل نیست. او برای selfماهیت متافیزیکی قائل نیست، و برایش جنبه متودیک دارد. پس آگاهی برایش reduction نهایی است به این معنا که علوم در آگاهی فرد شکل می گیرند (در برابر پوزیتیویستها). پس پدیدارشناسی روش تولید معارف بشری را نشان می دهد. در اینجا بحث توصیف مطرح می شود و به جای قیاس و استقراء، به توصیف پدیدارشناسی می پردازند. هوسرل معتقد است که در تحلیل تمام علوم می توان به پدیدارشناسی پرداخت، اما دغدغه اصلی او فلسفه است. فلسفه می تواند تمام وقایع عالم زندگی را از طریق پدیدارشناسی تبیین کند. شلر اولین کسی است که پدیدارشناسی را در حوزه غیر آگاهی (اخلاق، دین و جامعه شناسی) به کار برد. بعد از هوسرل این روش از آرمان هوسرلی تغییر مسیر داد و تبدیل به علمی شد که در وهله اول به تعلیق شیء از لحاظ نفس الامر می پردازد. مرحله بعد معنادار کردن فنومنها است، یعنی توصیفی از پدیدارهای انسانی در علوم. این روش به لحاظ توصیفی بودنش یکی از پربارترین روشهایی است که در غرب استفاده شده است.
خاتمه
از مهمترین دست آوردهای پدیدار شناسی این بود که نگرش متعارف به جهان ما را از فهم ماهیات اشیاء باز می دارد. باید جز به آنچه از راه تحقیق و بررسی به دست آمده تکیه نکرد. نگرش طبیعی و دریافت های متعارف خود از جهان را نباید بدیهی بینگاریم. با این ملاحضات است که می توان به ساحت ماهیات راه یافت. این نکته اساسی در روش پدیدارشناسی، علاوه بر فلسفه در علوم انسانی هم تأثیر قاطعی داشته است. علومی چون روان شناسی، علوم سیاسی، جامعه شناسی، علوم اقتصادی و ... .
هوسرل همچنین بر کسان زیادی تأثیر گذاشت ولیکن تعداد اندکی فلسفه او را به طور کامل پذیرفتند. نامورترین اینان مارتین هایدگر بود که راه گرداند و به تعبیر خودش در راه تفکرش گشتیپدیدار شد و به راهی دیگر رفت. خط سیری که از هوسرل به هایدگر می رسد تا دیگر فیلسوفان اگزیستانسی چون ژان پل سارتر ادامه پیدا می کند. فرد شاخص دیگر در این حوزه فکری موریس مولوپونتی است که کتاب مهمی به نام پدیدارشناسی ادراک را منتشر کرد. از دیگر نمایندگان این فلسفه ماکس شلر است که شیوه پدیدار شناختی را مشخصا در مذهب و اخلاق به کار بست. فیلسوفان آلمانی و فرانسوی بسیار دیگری نیز می توانند در این فهرست قرار گیرند که ذکر نام همه آنان در مجال این مقاله نیست.(http://imanosiman.blogfa.com)